تبليغاتX
لوح دل من
























لوح دل من

زندگی

کوره راهی باریک

که پر از پیچ و خم است

و پر از خاطره است

که هنوز پاهایم  بعد از این سالهای طولانی

جای زخمی دارد

حس دردی دارد

مرهمی میخواهد که مداوا کند این……………

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 11:38 توسط فاطمه|

امروز آخرین امتحان دوره لیسانسو دادم به همین راحتی چهار سال تموم شد انقد زود........چقد دلم گرفته امروز از الان دلم برا همه چی تنگ شده...وای خدایا چیکار کنم.کمک کن بتونم تحمل کنم.
نوشته شده در دوشنبه 1390/03/30ساعت 16:12 توسط فاطمه| |

دیگه گوشم عادت کرده به شنیدن خبرای بد...دنیای مزخرف.اه اه اه...هر چقد خوب باشی روزگار زهرمار

 میشه براتُ. لعنت به دنیایی که فقط به کام آدم بداست...به درک ...هی هرچی میخام خوب باشم هی

هر چی میخام آدم باش ناشکر نباشم نمیذاری دیگه خودت  خود خود خودت خواستی خدا...من

خواستم خوب باشم من خواستم تو نخواستی..حالا هی بگن دختر کفر نگو..اه به درک...بابا من فقط یه

انگیزه میخاستم خدایا...تو این دنیا چیز زیادی ازت خواستم..آخی کی جوابمو دادی که الان منتظر جواب باشم

باشه توخدایی..میدون دست تویی...تا میتونی بکوبون منو  تا میتونی برون از خودت..منم چاره ای

ندارم مجبورم فقط بسوزم.

نوشته شده در شنبه 1390/03/28ساعت 16:37 توسط فاطمه| |

روزای آخر دانشجوییمهُ روزای آخر چهار سال زندگی با آدمایی که اومدن تا به هدفشو

ن برسن....دانشگاه. انگار همین دیروز بود که وارد این محیط شدیم چقدر می ترسیدم چقدر ازین

 که از مامان بابام دور شده بودم ناراحت بودم روزای اولم که خوابگاه بهم ندادن چقدر پشیمون

 بودم از دانشگاه اومدن ...وای چه سالایی که به سرعت برق و باد گذشت

 چقددددددددددددددددددر زود....اصلا باورش سخته   چهار سال از بهترین دوران زندگیم..دیگ

ه هیچ وقت این لحظه ها تکرار نمیش و فقط دلتنگیاش می مونه..دل کندن خیلی سخته خیلی.

. چهار سال با هم طندگی کردیم  چه سوتیایی که ندادیم چه کارایی که نکردیم

 ووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااای... حتی فک کردن به تموم شدن این روزا عذاب

ه برام .خدایا کمکم کن بتونم

نمی  تونم دل بکنم.........

نوشته شده در سه شنبه 1390/03/03ساعت 16:52 توسط فاطمه| |

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی

 خیلی ذوق زده شد.


این تجربه باعث شد که بقیه روزهاهم با چشمهای بازسرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج).او در

 مدت زندگیش 296 سکه 1سنتی 48 سکه 5 سنتی 19 سکه 10 سنتی 16 سکه 25 سنتی 2 سکه نیم دلاری

 ویک اسکناس مچاله شده 1دلاری پیدا کرد.در مجموع 13 دلار و26 سنت.


در برابر به دست آوردن این 13 دلار و26 سنت او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید درخشش157

رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد .


او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید.

 پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگر جزئی از خاطرات او نشد...

نوشته شده در شنبه 1390/02/24ساعت 9:55 توسط فاطمه|

آی آدما چمون شده/سر هم کلاه میذاریم/واسه ی دو روز دنیا عهدو زیر پا میذاریم/واسه ی دو

روز دنیا چرا هی دروغ و نفرت/دل آسمون می لرزه واسه ی یه لحظهی لذت/خدا به این

مهربونی چرا میخاین  بدی کنیم/اون که هی مارو می بخشهُ چرا ما بدی کنیم/خود اون گفته حالا

بیا پیشم دیر نشده/آی رفیق پاشو بریم تا خدا دلگیر نشده/تو مسیر زندگی راهو یه وقت کج

نکنیم/واسه خاطر هوس با خودمون لج نکنیم/اینو یادمون باشه که عمر ما تموم میشه/نکنه یه روز

بیاد که فکر برگشت نکنیم/....................................

نوشته شده در یکشنبه 1390/02/04ساعت 22:26 توسط فاطمه| |

خدایا دلتنگتمُ ازت خواهش کرده بودم که دیگه تنهام نذاری   بی انصاف قولت یادت رفت یا من بنده بدی شدم خدایا امروز یکی خیلی دلمو شکست اینو همینجا بهت میگم تا بعدا ببینم چه جوابی داری

اصلا جوابی داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خداجونم تو که منو بی جواب نمیذاریییییییییییییییییییییییییییییی

نوشته شده در دوشنبه 1389/12/16ساعت 0:20 توسط فاطمه| |

هنوز منتظرم منتظر ...خودمم نمی دونم...هرروز میگذره و من بازم منتظرم..بعضی وقتا حس میکنم فقط دارم نفس می کشم...از وقتی رفتی دیگه امیدی ندارم..شاید وقتی هر کی این حرفو میزنه میگیم آره همه همینن..ولی من منظورم از دست دادن شخص خاصی نیس..شاید در ظاهر هیچی کم ندارم نسبت به بقیه..ولی میدونم تنها  درمون این درد خود خداس..خدایا همه جا گفتم اینجا میگم بابا دلم گرفته ..ژس کی خودتو نشونم میدی..میدونم من ندیدمت..ولی ............دیگه چیزی نمیگم

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/12ساعت 20:29 توسط فاطمه| |

نوشته شده در شنبه 1389/11/16ساعت 23:2 توسط فاطمه|

دوباره این وبلاگ و خاطرات گذشته............دیگه هیچوقت نمیخاستم سراغ وبلاگ بیام اما ازوقتی ازین سفر قشنگ برگشتم دوس دارم بنویسم ازین سفر قشنگ...........شاید برای خیلیا خنده دار باشه و خیلیا این حرفارو مسخره بدونن...همه چی با یه خواب شروع شد..خوابی که باعث شد من به جنوب سفر کنم سفر سخت و شیرین...هیچ وقت فک نمی کردم مناطق جنگی این همه غربت توشون باشه و.........دوس ندارم بنویسم فقط ازینکه حاجت گرفتم خیلی خوشحالم خیلی خیلی...................

نوشته شده در شنبه 1389/11/16ساعت 22:54 توسط فاطمه| |

نوشته شده در سه شنبه 1389/10/28ساعت 11:19 توسط فاطمه|

روی آن شیشه ی تب دار تو دا ها کردم 

اسم زیبای تورا با نفسم جا کردم

شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تورا

عکس زیبای تورا سیر تماشا کردم

نوشته شده در سه شنبه 1389/10/28ساعت 11:18 توسط فاطمه| |

khodaya badjuri deltangetam,ye nigam be man kon,dige az khodam naomid shodam,yani inghadr badam ke ... khodajunam komak kon be un armanam beresam,faghat komake to.
نوشته شده در جمعه 1388/12/14ساعت 22:11 توسط فاطمه| |

khodaya kheili deltangetam,ehsas mikonam male in donya nistam,komakam kon be un jaie beresam ke mikham,be omide unrouz.
نوشته شده در جمعه 1388/12/14ساعت 22:5 توسط فاطمه| |

سایت زیر میتونه جوابگوی خیلی از ابهامات شما در مورد امام زمان باشه،حتما مراجعه کنید:

                                                                                                                          http://www.mouood.org

نوشته شده در جمعه 1388/09/13ساعت 22:52 توسط فاطمه| |

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 22:0 توسط فاطمه| |

بعدمدتها اومدم سراغ وبلاگ،راستش دیگه ازهرچی وبلاگ نویسیه حالم بهم میخوره،شایدم بخاطر وضع روحیمه که خرابه،وای خدایا نمیدونم اگه تو نبودی به چی دلخوش میکردم!؟ حالا میفهمم که وقتی میگن زندگی سخته یعنی چی...کم کم حالم داره بهترمیشه،امیدبه خدا راه حل هرمشکلیه.بعضی وقتا فک میکنم زندگی تاکجا تا به کی؟؟ اما حس میکنم الان تو یه دوره ای از زندگیمم که تحول روحی داره میاد سراغم،یه چیزی روحمو قلقلک میده،منو میکشونه به سمت فکرای خوب،فکرای خوب که میگم منظورم اینه که دوس دارم کل این وبلاگو حذف کنم راستش حالم از مطالبی که توش گذاشتم بهم میخوره،وقی میبینم خدا تو نوشته هام جایی نداره شرمنده میشم دوس دارم محتوای وبلاگمو عوض کنم،دوس دارم خداییش کنم،میخام اسمشو عوض کنم از قلب غصه به لوح دل من،راستش وبلاگ لوح دل مال شهید ایلیاست،دوس دارم یه جورایی ادامه دهنده ی راه اون باشم،روحش شاد،ازش واقعا معذرت میخام و قول میدم ازین به بعد مطالب  خدایی بنویسم....

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 21:36 توسط فاطمه| |

نوشته شده در شنبه 1388/04/20ساعت 0:40 توسط فاطمه| |

قط دريا دلش آبي تر از من بود.. و من از دريا..دلم دريا.. فقط اين را ندانستم !!! چرا گشتم چنين تنها تر از تنها !!.. به هر آبي شدم آتش.. به هر آتش شدم آبي.. به هر آبي شدم ماهي.. به هر ماهي شدم دامي.. به هر نا محرمي ساقي.. به هر ساقي مي باقي.. و تو اين را ندانستي !! چرا گشتم چنين عاصي؟

نوشته شده در شنبه 1388/04/20ساعت 0:38 توسط فاطمه| |

 

فرقست بین دوست داشتن وداشتن دوست،

دوست داشتن امریست لحظه ای،ولی داشتن دوست استمرار لحظه ی دوست داشتن است...

 

لطف الهی بکند کارخویش،هرقدرای دل تو توانی بکوش

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/23ساعت 22:35 توسط فاطمه| |

خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام ... محتاج توام

 

 

 

 

فقط موجهاي دريا هستند كه عاشقن آره فقط اونا هستن با اينكه ميدونن اگر برسن به ساحل ميميرن بازم بيقرار رسيدن

 

 

 

 

فرقي نمي‌كند گودال آبي كوچك باشي يا درياي بيكران ، زلال كه باشي آسمان در توست

 

 

 

 

 

کوهها اعتبار خویش را مدیون تیشه ی فرهادند کوهی که در آن عشق نگذرد شایسته ی عبور نیست

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/06/31ساعت 0:0 توسط فاطمه| |

نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت 23:51 توسط فاطمه|

گفتم که خدا مرا مرادی بفرست

طوفان زده ام راه نجاتی بفرست

فرمود که با زمزمه ی یا مهدی

نذر گل نرگس صلواتی بفرست

 

 

                     عید بر عاشقان مبارک

نوشته شده در شنبه 1387/05/26ساعت 23:53 توسط فاطمه| |

زندگی ساختنی نیست،گذراندنی ست

 

یادت باشه دنیا گرده ،هروقت احساس کردی به

 

 آخررسیدی و راه دیگه ای نمونده،شاید در نقطه

 

 شروع باشی

 

 

به زور لبخند نزن ،بعضی وقتا باید تا بینهایت

 

 آرامش گریست،آنگاه تبسم زیباتر از رنگین کمان

 

 بعد از باران خواهد گریست

 

.

 

درروزهای بارانی ،چترالگوی فداکاریست،پس

 

 چتری باش برای آنکه دوستش داری در روزهای

 

 بارانیش.

 

هیچوقت عشق را گدایی نکن،چون چیز باارزش

 

 را به گدا نمی دهند.

 

لحظه هایی وجود دارند که باید دیوانگی کرد ودل

 

 به دریا زد.

 

حقیقت در جایی هست که خدا هست.

 

هرگز به کسی اجازه نده  که رویاهای تورا زیر

 

 سوال ببرد.

نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت 23:58 توسط فاطمه| |

بی تو طوفان زده ی شهر جنونم

                               صید افتاده به خونم

                                    تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم

 

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

                                       بی من از شهر سفر کردی و رفتی

                                           قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

 

تا خم کوچه  بدنبال تو لغزید نگاهم

                                   تو ندیدی،نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

                                      چون در خانه ببستم ،دگر از پای نشستم

 

گوییا زلزله آمد،گوییا خانه فروریخت سر من

                                                  بی تو من در همه ی شهر غریبم،

                                                     بی تو کس نشنود ازاین دل بشکسته صدایی،

 

برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

                                          تو همه بود ون نبودی، تو همه شعر وسرودی

                                              چه گریزی ز بر من ،که ز کویت نگریزم

 

                گر بمیرن م ز غم دل ،با تو هرگز نستیزم

نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت 23:56 توسط فاطمه| |

هرگزامیدرااز کسی نگیر شاید این تنها چیزی باشدکه دارد

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم...

//آرام باش وتوکل کن تفکر کن سپس آستینها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کارشد//

تو رهبر ارکستر سمفونیک افکار واحساساتتی نباید غمهاتوبا طبل وشیپور دیگران هماهنگ کنیگوش به ندای درونت بسپارو اون رو هدایت کن

هیچ وقت آرزونکن خداتمام دنیارو بهت بده آرزوکن کسی رو بهت بده که تو همه دنیاش باشی

نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14ساعت 23:44 توسط فاطمه| |

نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14ساعت 0:12 توسط فاطمه|

نوشته شده در سه شنبه 1386/12/28ساعت 0:4 توسط فاطمه| |

چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود

 

 

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

 

 

فقط دريا دلش آبي تر از من بود.. و من از دريا..دلم دريا.. فقط اين را ندانستم !!! چرا گشتم چنين تنها تر از تنها !!.. به هر آبي شدم آتش.. به هر آتش شدم آبي.. به هر آبي شدم ماهي.. به هر ماهي شدم دامي.. به هر نا محرمي ساقي.. به هر ساقي مي باقي.. و تو اين را ندانستي !! چرا گشتم چنين عاصي؟

نوشته شده در سه شنبه 1386/12/28ساعت 0:3 توسط فاطمه| |

دل من، باز مثل سابق باش
      با همان شور و حال، عاشق باش
            مهر مي ورز و دم غنيمت دان
                   عشق مي باز و با دقايق باش
                           بشكند تا كه كاسه ات را عشق
                                              از ميان همه تو لايق باش
خواستي عقل هم اگر باشي
          عقل سرخ گل شقايق باش
                شور گرداب و كشتي سنگين؟
                         نه اگر تخته پاره؛ قايق باش
                                 با پارو رو و لنگر و سكان
                                      بفكن و دور از اين علايق باش
                                                هيچ باد مخالف اينجا نيست
                                                  با همه بادها موافق باش...!!!
نوشته شده در یکشنبه 1386/12/26ساعت 1:23 توسط فاطمه| |