درتنگنای اتاقی تاریک خیره به تصویر وجودی از یک مرد مردی از سایه سار تنهایی آشنای دیرینه دلتنگم مردی بایک نگاه نورانی وسعت قلب پاکش همیشه دروجودم جاودانی دلم برایش همیشه بی تاب است وعروس چشم هایم خیس از وجود پررازش وهنوز هم زنده است گرچه می گویند که او دیگر نیست مردی از مردهای زندگی اکنون جایش در کنار دلبندش خالی ست شاید به نظر شماها موضوع بی ربطی باشه ولی چون بابای خودم تازگیا مریض شده بیشتر قدر بابامو می دونم حالا می دونم که وجود بابا چقدر عزیزه و چقدر بدون اون زندگی پوچه دوستای عزیزم باسه شفای همه مریضا دعا کنین اگه تونستین وزحمتی نبود بابای منم فراموش نکنین عزیزا.....
نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت
23:56 توسط فاطمه| |
| Design By : Night Skin |

